تبليغاتX
نبض شب های تنهایی من
 
   
 

كاش می فهمیدیم

 ما را مجال آن نیست كه روزهای رفته را از سر گیریم

و لحظه های بی بازگشت را تمنا كنیم

كاش می دانستیم

فردا چه اندازه دیر است برای زیستن

و چه اندازه زود است برای مردن

همین دانستن کافیست...

 

 
 
 |    نوشته شده توسط رسپینا
 
   
 

فرصتم بده...

اتفاق ِکوچکی نیست!

کسی در چشمانت از یاد می رود

که به خطوط ِکفِ دستهایت ٬

راهش داده یی...

خط به خط

کاغذ به کاغذ

گاهی باید از خیال ِتو پُر شد

تا کلمات بوسه بزنند بر پیکر ِعریان ِشعرم

هراس ِشبی بی ماه

و ندیدن ِگونه های فرورفته اش...

 تاریکی دیشب بلعید طراوت ِرویاهایم را


 
 
 |    نوشته شده توسط رسپینا
 
   
 

/* /*]]>*/

 

شاید سال ها بعد، در گذر جاده ها

بی تفاوت از کنار هم بگذریم

 و بگوییم :


آن غریبه چقدر شبیه خاطراتم بود !

 
 
 |    نوشته شده توسط رسپینا
 
   
 

  تمام واژه های این ذهن طوفان زده ام را پیش تو به امانت میگذارم

تو بمان و واژه های این ذهن هرزه ی من

تو که از گریه های من دور مانده ای

تو بمان و ...

از من چیزی نمانده است.

ته کشیده ام.

دیگر تمام شده ام.

به چشمهای بی فروغم نگاهی بینداز تا باور کنی.

چشمهای تو دروغ نمی گویند.

دیگر خدا هم صدای مرا نمی شنود!


  موجی ام که

به شوق ِ ساحل ِچشمانت

به صخره کوبید

و نابود شد...

 
 
 |    نوشته شده توسط رسپینا
 
   
 

  سیل سیال نگاه سبزت همه بنیان وجودم را ویرانه کنان می کاود.

من به چشمان خیال انگیزت معتادم

و در این راه تباه عاقبت هستی خود را دادم.

قصه ی شیرینی است!

کودک چشم من از قصه ی تو میخواهد: باز هم قصه بگو ! باز هم قصه بگو !

تا به آرامش دل سر به دامان تو بگذارم و در خواب روم.

دست های تو توانایی آن را دارد...

که مرا زندگانی بخشد.

 
 
 |    نوشته شده توسط رسپینا
 
   
 

  می شمارم

روزهای تقویم اتاقم را خط میزنم

هر از گاهی هم شیطنت میکنم

عقربه های ساعت دیواری را جلو میبرم تا شاید زمان زودتر بگذرد و...

تقویمم دیگر به سیاهی میزند

ساعت دیواری هم از کار افتاده

و من هنوز عاشقانه می شمارم و خط میزنم و شیطنت میکنم

هنوز هم منتظرم به امید آنکه لحظه ها بگذرند و

بالاخره برسم به روزی که دوباره چشمهایت را همانقدر عاشق

  دستانت را همانقدر مشتاق 

وجودت را همانقدر دوست داشتنی ببینم

و فراموش کنم آنچه را که بر من گذشت.


هر روز میتونه یک شروع خوب باشه برای خیلی چیزها!!!

 
 
 |    نوشته شده توسط رسپینا
 
   
 

  

وقتی قهوه رو تلخ میخوری

وقتی طعم گس قهوه برات خوشاینده

وقتی داری با افکار درهم فنجون رو با ولع سر میکشی

وقتی دلت میخواد تا آخرین قطره ی توی فنجون رو بخوری

خطوطی هم که ته فنجون باقی میمونن چیزی نیست جز...

طرح ذهن پریشون این روزهایت

اینجاست که کودک میشوی و افکارت کودکانه تر

 فکر نمیکنی به هم زدن اون خطوط با دست های خودت تلخی چیزی رو عوض نمیکنه !

 
 
 |    نوشته شده توسط رسپینا
 
   
 

شنبه روی جلد هفته است

پنجشنبه پشت جلد

و جمعه

ضمیمه مزخرف آن

تمام زندگی ام شده همین!



وقتی دیروز و امروز با هم دست به یکی میکنند

من

امروزم را می بازم.

 
 
 
 |    نوشته شده توسط رسپینا
 
   
 

  دنگ . . .، دنگ . . . لحظه ها مي گذرد.

آنچه بگذشت، نمي آيد باز.

قصه اي هست كه هرگز ديگر نتواند شد آغاز.

مثل اين است كه يك پرسش بي پاسخ بر لب سرد زمان ماسيده است.

دنگ . . .

فرصتي از كف رفت.

قصه اي گشت تمام.

لحظه بايد پي لحظه گذرد تا كه جان گيرد در فكر دوام،

اين دوامي كه درون رگ من ريخته زهر،

وا رهانيده از انديشة من رشتة حال

وز رهي دور و دراز داده پيوندم با فكر زوال.

پرده اي مي گذرد، پرده اي مي آيد:

مي رود نقش پي نقش دگر،

دنگ مي لغزد بر رنگ.

ساعت گيج زمان در شب عمر مي زند پي در پي زنگ:

دنگ . . .،دنگ . . .

 
 
 |    نوشته شده توسط رسپینا
 
   
 

میترســم
از تمام دست نوشته های این چند روزه ام
از تمام نت های غریب موسیقی
که تیک تاک زمان های بی تو بودن را مینوازند
میترســم
از صدای شکستن ها
از خلوتگاه ذهنم که خالی نیست
از تمامی واژه های فراموش شده ی ذهنم
از تلخی روزگار و دلتنگی های هر روزه
میترسم
از اشکهای ریخته و نریخته
از شادی های نکرده،از غم های نیامده
از دریایی که پنجره ی اتاق تنهایی هایم به رویش گشوده نمیشود
میترســم
از بارانی که منتظرش نبودم اما بارید
از شهری که شلوغ بود و مشکوک
از فردایی که در راه است و من انتظارش را نمیکشم
میترسم اشک های سیاهم پیراهن سفیدت را خیس کند
...
دلم به اندازه ی یک سکوت وهم دارد
 
 
 |    نوشته شده توسط رسپینا
 
   
 

چند روز تنهایی
یک دل پر از تشویش و دلهره
یک دوراهی پر اضطراب
دو تا چشم منتظر و گاه بارونی
یک دنیای بی تفاوت
عقربه هایی که زورشون میومد ساعت هارو جلو ببرند
آدم هایی که انگار تو اصلا براشون مهم نبودی
یک عالمه اشتباه
و شاید
البته به قول تو شاید
غروری که نمیخواست بشکنه!
چیزی که نباید معنی پیدا میکرد رو بهش معنی دادم
و این بود اشتباه من.
در هر صورت فرصت فوق العاده ای بود برای فهمیدن خیلی چیزها..
برای اینکه بفهمم
گاهی تمام چیزی که انسان نیاز دارد
تنها
دستی برای گرفتن دستهایش
و قلبی برای درک اوست!

همین!

یک فرصت فوق العاده

 
 
 |    نوشته شده توسط رسپینا
 
 

pctfx3.3

Lonely Girl Template

Interactive Multimedia CD Catalogue گروه طراحي چندرسانه اي وبلاگ رسانه گشت و گذار در دنياي رسانه هاي ديجيتال Medium Blog - Digital Media World قالبهاي رايگان سايت و وبلاگ Advanced Persian Blog Templates

اطلاعات مربوط به كارگاه طراحي قالب: Professional Web Site Design Center Template Design Workshop, دانلود قالب هاي وبلاگ Template Design Workshop, جزئيات قالب هاي رايگان Template Design Workshop, وبلاگ كارگاه طراحي قالب Template Design Workshop, جستجوي قالب هاي وبلاگ Template Design Workshop, تماس با كارگاه طراحي قالب Template Design Workshop, درباره كارگاه طراحي قالب

اطلاعات مربوط به گروه طراحي چندرسانه اي: Web Development Department - Multimedia Design Group , بخش توسعه وب - گروه طراحي چند رسانه اي Web Designing Department - Multimedia Design Group , بخش طراحي وب - گروه طراحي چند رسانه اي Multimedia Designing Department - Multimedia Design Group , بخش طراحي چند رسانه اي - گروه طراحي چند رسانه اي Blog - Multimedia Design Group , وبلاگ - گروه طراحي چند رسانه اي

اطلاعات مربوط به تكنوراتي: pictofxt Farsi Blog برنامه نویسی تحت وب

ثبت سایت دامنه فارسی لینوکس سرور